|
|
|
|
|
آقای علی اکبر ارباب پور بنا بر تاریخ شناس نامه اش 76 ساله است. امّا خودش معتقد است بیشتر سن دارد.بادهای گرم غروب مجدآباد در واپسین دم پنج شنبه 25/تیر/1388 آوای بومی اورا برایم دل نشین تر می کند.وقتی که در خانه با آقای حسین بیدگلی قرار می گذاشتیم تا با هم به صحرا برویم،فکر نمی کرد م بیشترین دقایق خارج از خانه را با پیر مردی مصا حبت خواهم داشت که شاهنامه خوانده است، سعدی را می شناسد،به حافظ به عنوان یک عارف می نگرد واز کلیله ود منه پندها آموخته است.چهل سال پیش هم وقتی که در یک شب داغ تابستانی در یک خانه ی همسایه داری به مجلس وعظ مرحوم اقدسی گوش می دادم واو با شور وشوق از قدم گذاشتن بشر به کره ی ماه سخن می گفت،هرگز فکر نمی کرد م بعد از چهل سال، درست در سال گشت این واقعه ،مرد سال خورده ی د یگری از آبادی خودم، آنهم درمیان یک دشت خشک وکم حاصل از پیشرفت عمومی جهان سخن خواهد گفت واز عقب افتادگی جامعه ی خود گله مند خواهد بود. (آقای ارباب پور با لحن شیرینی اشاره کرد که امروز خارجی ها در کره ی ماه برای خود خانه می سازند.) آقای ارباب پورسواد خواندن ونوشتن را،قسمتی در نزد مرحوم مهیمنی وقسمتی را در کلاس درس قرآن مرحوم استاد مختار تمسّکی آموخته است.ولی تبحّر خودرا در علم حساب داری مد یون مرحوم ارباب یدا...اربابی می داند که بنا به گفته ی او روزگاری در «مهمان خوان »منزل اربابی ها در محله ی سلمقان بیدگل به بچه های آبادی درس میداده است. (مهمان خوان: محلی برای پذیرایی واسکان غریبه ها که سابقا در بعضی از محلات بیدگل وجود داشته است.) نقل از وبلاگ وامابعد http://va-ama-bad.blogfa.com/ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت توسط وحید
|
|
||
|
|
|
|
|
دوباره حسّ خوب خواب روی پشت بام خانۀ پدر بزرگ شمردن ستاره های بی شمار،نشسته روی روی دامن بلند آسمان دوباره شوق دیدن تمام عکس های بچّگی،مرور خاطرات خوش یاد دیدن کبوتران جَلد،مرغ های خانگی،شنیدن صدای شانه روی پود اتل متل و قصه های عم قزی دوباره بوی قهوه و گلاب بوی نذری و صدای روضه های اقدسی دوباره بوی نقل روی خوانچه های نیمه ای یاد حوض آب و باغ و باد و زنجره لای تک درخت بید شوق آب تنی درون حوض آب ظهر کاشیهای لب پریده ماهی های جوب یاد قلقله،بلون،تُنگی،کوزه های نو،جوال خشکبار و خمره های گز دوباره ترمه،گواردین،پیچازی،مخمل و زری دوباره رچ ،بوم ،حاشیه قالی گُلی و تیر مه ای کلون و چفت شیشه های رنگی اتاق هشت دری ارسی و رف چراغدان بادگیر و خلوته پلّه های بی شمار جوب(جوب آب خورده از مبارکه) دوباره قاضی و دولاب،گُنبیه و دست زیر شوید و باقلا،کالک و انار و بوی دست یار دوباره تنگ های سبز،شویدیهای روس،گلابدان چین،سماور و اتوذغالی و گرامافون دوباره بوق ساعت سه ،گرمابه شرف دوباره توتون و چپق و پیرمردهای خستۀ تکیده پشت چینۀ دکان مسگری دوباره جنگ بی بقای «سلمقان» و «درب ریگ»* یاد رنج های مردم از زمان نایبی یاد دست های با سخاوت زمانۀ وبا دوباره یاد نیمکت شکستۀ کلاسهای درس و بچّه های موپریش بد لباس یاد خوب کاغذ هوایی نرفته تا بلند اوج دوباره هدیه های چای کیمیا دوباره شوق یک بغل ترانه روی کاگِلای پشت بام خانۀ پدر بزرگ شمردن ستاره های آسمان باز آسمان پر ستارۀ کویر شعراز مهندس مسعود فرزانگان بیدگلی - لینک منبع وطن من بیدگل ------------------------ *به نظر من مهندس در شعر خودباید اینگونه می سرود : دوباره جنگ بی بقای دربریگ وسلمقان |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت توسط وحید
|
|
||