|
|
|
|
|
متن زیر از وبلاگ (واما بعد ) آقای عنایتی انتخاب شده است که درخصوص بازار سلمقان ومکتب خانه مهیمنی که قبلا در این بازار قرار داشته نوشته شده است.توصیف زیبایی از حال وهوای بازار وسلمقان قدیم است که برای نویسنده اش آرزوی توفیق داریم.
درمورد مرحوم مهیمنی قبلا ازبزرگترها چیزهایی شنیده بودم. مکتب خانه ی ایشان درهمین جایی قرار داشته است که هنوز هم به عنوان «بازار سلمقان» از آن یاد می شود. نان سنگک وبوی کباب این بازارچه هنوز هم در بعضی شامّهها ماندگار مانده است. اصلا این محلهی سلمقان، از روز اول، یک چیزی در خود داشته است که من هنوز هم آن محل را دوست دارم. جوب خانقاه یکی از آن هاست.آن میدان سایه دار جلوی حسینیه و خانه اربابی ها و تکلّم به زبان دهی (حتی توسط درس خو انده های آبادی). بادهای داغ تابستان که از طرف صحرا می وزید و بلوغ را درتن بچه ها، بارورمی ساخت. وکتک هایی که توی کوچه ها یش می خوردیم یا میزدیم . فحش هایی که می دادیم یا می شنیدیم . فصل بهار از دیوار خشتی خانه های مردم بالا میرفتیم ولانه گنجشک برمی داشتیم .گاهی اوقات در کوچه های خاک خورد ه ی بیدگل در آن سالها، سیه چشمانی دیده میشد که گوی خوبی می بردند از خوبان خَلُّخ*. و شاد بودند. یک بار هم یک دختر خانم درشت اندام که یکی دو سال از من بزرگتر بود، به نحو تحقیرآمیز وغافل گیر کننده ایی، من را هل داد در یک حوض آب عمیق. خدا رحمت کند مرحوم اُمّه خانم را که همه ی اهل محل، به او نگاه مادری داشتند. اسم شناسنامه ایی اش «غزاله» بود.چه اسم شیوایی! اما مرحوم مهیمنی را سن من تقاضا نمی کند که به یاد داشته باشم. خانه ومکتب خانه اش را دیده ام. همان اتاقی که درآن درس می داده و معلمان باز نشسته ای مثل آقا یا ن عباس و علی ربّانی درآن درس خوانده اند، هنوز سالم وسر پاست. آن خانه در حال حاضر هم مسکونی است. چند سال پیش که از پله های تنگ و فشردهی بالاخانه اش بالا می رفتم که همه ی محله را از روی سقف بازار سلمقان ببینم، بوی مطبوع آبگوشت کدو و تُرشالهایی که صاحب خانه روی اجاق گذاشته بود، هوس زندگی را در دل، چند برابر می کرد. سعیده خانم، همسر آقای حسن اربابی که همین چند روز پیش، آقا زاده اش آقای دکترسپهر اربابی، درکانون شهید عربیان، برای فرهنگیان در مورد نجوم سخنرانی کرد، یک شب در تهران برای من تعریف می کرد که او و تنی چند از دختران فامیل، یکی دوسال ابتدایی خودرا در همین مکتب و در نزد مرحوم مهیمنی درس خوانده اند. ماشاالله مهیمنی ظاهراً از یک دست فلج بوده و با همان یک دست سالم به تنهایی از قنات آب میکشیده. و به تنهایی از صحرا خاک می آورده. و به تنهایی خشت مالی می کرده است و از این راه نان خود را در می آورده است. عصبی مزاجی از دیگر خُلقیات او بوده است. و برای برقراری نظم در کلاس، خاطره های متعددی به صورت مکتوب از سوی شاگردان ایشان نوشته شده که در نزد نگارنده موجود است. مکتبدار محله سلمقان بیدگل بنا به گفته پاره ای از کسان، در پایان عمر با پریشان احوالی و حواس پرتی مواجه می شود. و در همان شرایط از دنیا می رود. قبراوکجاست؟ نمیدانم. این را می شود از نوه اش آقای علی رضا مهیمنی خدمتگزار خنده روی مدرسه ی راهنمایی شهدای هاشمیه پرسید.عکسی را که از مرحوم مهیمنی در اینجا ملاحظه می فرمایید مربوط به دوران جوانی اوست.این عکس را من از علی رضا گرفته ام.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت توسط وحید
|
|
||