تبليغاتX
سلمقان - salmaghan
فرهنگی هنری اجتماعی درمورد محله سلمقان و آران وبيدگل

حسین بابا درمسابقات کشوری دوومیدانی 

حسین بابا

حسین بابا و مهدی قنایی  از شهرستان آران و بیدگل برای حضور در مسابقات نونهالان ایران راهی اهواز شدند. تیم استان شامل 8 ورزشکار است که 2 نفر از آنها آران و بیدگلی هستند.  این مسابقات در رده ی سنی کمتر از 15 سال برگزار می شود مهدی قنایی نوجوان سفیدشهری 14 سال دارد و در رشته ی پرش طول و 100 متر مانع فعالیت می کند و در اسفند 90 توانست به مقام قهرمانی پرش طول استان دست یابد. حسین بابا نونهال 12 ساله در سال 1388 موفق شد رکورد پرتاب توب ایران را بشکند. وی در مسابقات اسفند 90 قهرمان پرتاب نیزه ی مدارس استان شد. او در اهواز باید با ورزشکارانی که دو تا سه سال از او بزرگترند به رقابت بپردازد.

منبع :وبلاگ مدرسه دوومیدانی آران وبیدگل

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت   توسط وحید  | 

 

تیمسار منصوری همراه بامادردرحسینیه یزلان بیدگل درروز انتخابات

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت   توسط وحید  | 

 

شهری به نام آران وبیدگل با:

تیمسار منصوری

خبرگزاری فارس: منصوری با 48 هزار رأی راهی بهارستان نهم شد

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت   توسط وحید  | 

دیدن انبوه  جمعیتی که در آخرین ساعات روز چهارشنبه 10 اسفند ماه در حسینیه سلمقان بیدگل جمع شده بودند تا آخرین سخنرانی آقای تیمسار منصوری کاندیدای مجلس نهم را گوش دهند برای هر بیننده ای شگفت انگیز بود.! دیدن صحنه های صمیمی و دوستانه از دیدار مردم دو قسمت شهر که در پایگاه حسینی گرد هم آمده بودند تا یکی شدن را استارت بزنند و تجربه کنند شیرین وجالب بود ، مخصوصا اینکه آقای شیخ احمد روحانی  قبل از صحبتهای تیمسار در یک سخنرانی محکم  وتاریخی حمایت خود وخاندان روحانی  و روحانیت بیدگل را از تیمسار اعلام نمودند ، ایشان منصوری را فردی اصلح برای جامعه آران وبیدگل و کاشان خواندند و از اهالی فهیم بیدگل خواستند تا ضمن حضور در انتخابات مجلس نهم به تیمسار منصوری آرانی رای دهند و.....

تنها کاندیدای مردمی شهرستان آران وبیدگل درقسمتی از سخنانشان  فرمودند : من از مال دنیا فقط 12 میلیون تومان پول داشتم که آن را برای تبلیغاتم خرج نمودم حتی ماشین ندارم .!!! 

در پایان جلسه هم گروهی با شعار آرانی ، بیدگلی پیوندتان مبارک به فتنه انگیزان شهرستان آران وبیدگل دهان کجی نشان دادند. 

نقل از وبلاگ :وطن

شهری به نام آران وبیدگل ( برگرفته از نوشته های حیدرعنایتی در وبلاگ واما بعد)

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت   توسط وحید  | 

 

سرکار خانم اسماء حمزه ایی بیدگلی

دانشچوی مقطع دکترا در رشته  ریاضی دانشگاه تهران

در آستانه بهار پُر شور ایران و وزیدن نسیم غوغا برانگیز کویر زیبای شهر انتخاب سرکار عالی به عنوان دانشجوی برتر دوره کارشناسی ارشد از سوی نهاد ریاست جمهوری بوی بنفشه می دهد و برای مردم شهر اسباب مباهات است .

بدون تردید این امتیازهای تحصیلی و موفقیّت های علمی فرزندان آران و بیدگل روزهای شیرین ما را در آینده رقم می زند .من این افتخارغرور آفرین را به شما و به خانواده ی محترم حمزه ایی و خاصّه به همسر برومندتان آقای محمد رضا عبداللهی بیدگلی  تبریک عرض نموده و سلامت و توفیق همیشگی شما را از خدای بزرگ خواهانم

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1390ساعت   توسط وحید  | 

نمایی از گنبدهای در حال احداث زیارت هفت امامزاده

منبع :وبلاگ وطن من بیدگل

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت   توسط وحید  | 

 

ماشالله قنبری بچه محله سلمقان است او علاقمند به تاتر وسینماست . به زبان دهی خوب صحبت می کند و انواع شعر و سرود و ترانه را به این زبان  برگردانده و با آواز می خواند.  ما در روزهای ده فجر شاهد سریالی در شبکه دو بودیم با نام (پیشواز )که در روستای ابیانه فیلم برداری شده بود آقای قنیری در آن سریال نقش نجار را بازی می کرد. 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت   توسط وحید  | 

 آقای عنایتی در وبلاگ واما بعد در چهل ویکمین قسمت سلسله مطالب شهری به نام آران وبیدگل در خصوص  محله سلمقان مطلب مفصلی را نوشته است . ضمن تشکر وبااجازه از راه دور از ایشان مطلب را بدون هیچ گونه دخل وتصرفی درادامه درج می نماییم .ضمن اینکه امیدواریم باتکمیل مطلب مذکور در خصوص سلمقان مطالب کامل تری راجهت اطلاع همشهریان درج نماییم .

.................................................................................

شهری به نام آران وبیدگل ( قسمت چهل ویکم)

 

52 سال پیش حدود بیست خروار خاکروبه گوشه میدان سلمقان جمع شده است که هنوز برداشته نشده است.

 

میدان سلقمان آفتاب گیرخوبی دارد. شما در زمستان و تابستان، تعطیل و غیر تعطیل،شب و روز، هر وقت که از آنجا رد شوید ، عدّه ایی را می بینید که کنار دیوارلم داده اند.

به نظر نمی آید آدم های بدی باشند و پشت سر کسی حرف مفت بزنند. البته چون زبانشان عمدتا دهی است، امثال من و شما وقتی از آنجا عبورمی کنیم نمی توانیم بفهمیم درباره ی خواهرومادرما حرف می زنند یا در باره ی ششمین گنبدی که قراراست بزودی برای زیارت هفت امام زاده تعبیه گردد.

روی هم رفته من همیشه محلّه ی سلمقان را دوست داشته ام. کلاه های مشهدی ،گیوه ، تنبان قرا منگوله،گویش بکر. حتی یادم هست زمانی ناخن هایشان را با چاقوی رعیّتی کوتاه می کردند در سینه کش آفتاب.

گمان من براین است که در سلمقان مرکزی آمار معتاد ها کمتراز سایر محلّه ها باشد . ممکن است قاچاق فروش داشته باشند که البته در این زمینه به گرد محلّه ما هم نمی رسند.ولی به رنگ و رخشان که نگاه بکنی، خیلی خوش بر و رو هستند و به معتاد ها نمی خورند.

هیئتشان هم خوب است .خوب زنجیر می زننتد. خوب دهل می زنند . سنج هم همینطور . سبیل هایشان البته به سبیل بچه های محل ما نمی رسد. آه قربونش ! ما در محلمان یک جفت سبیل داریم که مقابله می کند با ده جفت سبیل سلمقان.

آدم ریزنقش و کوچولو و موچولو خیلی کم در این محل است. ابولی کم هیکل ترین آدم سلمقان است. گوشت لوبیا قرمز و چغندر و ترشاله نیز دراین محل خیلی هوادار دارد.

من به خاطر نمی آورم تا حالا کسی در سلمقان دچار افسردگی شده باشد. خیلی بشّاش هستند. من با خیلی از آنها دوستی دیرینه دارم .حتّی با کسانی از این محل دوست هستم که اسمشان را نمیدانم. یک پسر دارد علی مختار که همیشه با هم دوست بوده ایم .ولی تازگی ها یاد گرفته ام که اسمش بهرام است.خیلی نُقل است . همینطور حسینعلی دولابی یک پسر دارد که راننده کامیون است .ما با هم سلام و علیک داریم . ولی اسمش را نمی دانم.

اربابی هاو ارباب پورهای بیدگل هم تماما بچّه ی سلمقان هستند. اگر روزی کسی ادعّا کرد که از محل دیگری هستند، بدانید دروغ می گوید. وجه الله واسعی هم بچه همان محله  است . عباسعلی سبزیکار ، حسن سلیمو خو ( سلیمان خان ) که درمحل ما ازدواج کرده است ،مرحوم بابا نظر، همین طور رحمت پسرش ،اسکندرزاده ها ،پسرهای دخیل آقایی بخصوص عزیز آقایی ، مرحوم اوسّا رمضان کرم خانی و پسران ، رباّنی ها،مرحوم آرمند ،حسن بیابانی و برادرهایش ،حمزه ایی ها ، بُرزویی ها ،فرج الله غنچه ایی ،خندان ها و خیلی از دوستانی که من ازدوران دیستان با آنها حشر و نشر داشته ام ، همه سلمقومی هستند. و من همه را دوست دارم.

حالا هرچه به ذهنم فشار می آورم به خاطر نمی آورم خانه مرحوم حاجی حسن جوکار کجای سلمقان بود .ولی من به خانه اشان می رفتم .با پسرش عباس،با هم همشاگردی بودیم. بچه ی آرامی بود. صحرا کاری داشتند با دو سه تا خر. من خیلی خانه اشان را دوست داشتم . پدرش مرد خداپرستی بود. ولی سال هاست که عباس را جایی ندیده ام .

درمورد رحمت مارگیر اگر بگویم بچه دربریگ بود یا سلمقان ، در هر دو حال تردید خواهم داشت . ولی باهم رفیق بودیم .از اوهم خبری ندارم . سِد ممدّ آقا مچول خودش دربریگی بود و در کوچه ی شهرداری می نشست. ولی زنش سلمقانی بود .

حاجی حسینی ها ، زاهدی ها ، کاظمینی ها ، حاجی ماشالله حاجی قدیری ، شلقم کارها ( صنعت پورها ) اینها نیزاز سلمقان هستند.

مهیمنی ها خالص از همین محل هستند . علیرضا مهیمنی ( خدمت گذار مدرسه ی راهنمایی شهدای هاشمیه ) ازدور که میاد معلوم است بچه سلمقان است.

پاسبان زاده ها ریشه ایی از دربریگ هستند . ولی از زمانی که به سلمقان کوچ کرده اند،در فرایند یک پروسه ی فشرده ی فرهنگی / اجتماعی / سلمقانی شده اند.

البته امروز بخشی از ساکنین محله های عبدالصّمد و شاهزاده علی اکبر در محله ی سلمقان محو شده اند .و چون زمانه عوض شده است و کسی دیگر ازافراد این محله هاحاضر نیست ، پابرهنه به کوچه بیاید ، تشخیص سلمقونی اصیل ازغیر اصیل کمی مشکل است. ولی اگر بتوانید شوخی / شوخی یک مشت محکم به پشت کتف یک سلمقانی بزنید ، می توانید بفهمید خودش هست یا خودش نیست.

 

یک سلمقانی ناب هیچ وقت از کتک خوردن نمی ترسد.

برای تشخیص یک سلمقانی آنتیک ازغیر آنتیک می توانید به نوع فحش هایی که در حاشیه ی مسابقات فوتبال شهر رد و بدل می شود ، دقّت کنید. معمولا فحش هایی که سلمقانی ها برای رقبای خود ارسال می کنند از انرژی و پتانسیل بالایی برخوردار است. به طور کلّی فحش سلمقانی جماعت، انگیزه ی زندگی را در انسان تقویّت می کند. شنیده اید که می گویند بعضی چیزها مُرده را زنده می کند ؟

 فحش های سلمقومی یکی از همان چیزهاست.

در این فحش ها معمولا کلمه ی « بُق » جایگزین کلمه ی دهن می شود.

درحال حاضر سلمقان دارای دو نانوایی است. یکی سنگکی سنتّی که از قدیم الایّام در زیر بازار سلمقان تا حالا دایر بوده است . یکی هم سنگکی نواری که در جنب پایگاه بسیج است .

قبلا هم یاد آور شده ام کبابی سنبلی در پشت میدان سلمقان کبابی خوبی است. به طور کلّی چون این محل در جواردشت و صحرا قرار دارد، از آب و هوای عشق آفرینی برخوردار است .

« اُوتِش کن » .

در بعضی جاها ،اوتش کن معنی فوتش کن می دهد .در ضمن عیدالله خالو خدابیامرز که چاووشی می خواند بچه ی سلمقان بود . خیرالله خالوییان هم همین طور. علی خالوییان پسر خیرالله خالوییان است.

من درسلمقان کسی را سراغ دارم که اگر صدتا چوب بزنی پشت گردنش، آخ نمی گوید.

دو آب انبار قدیمی هم دارند. یکی در جوارحسینیه ی سلمقان . و یکی در صد متری آن ،به نام آب انبار مدرسه ( روبروی منزل مرحوم استاد ابوالقاسم نوحیان ) . دلیل اینکه چرا این محّله دارای دو آب انبار بوده است برای من آشکار نیست.

یک باربا بانو فاطمه ضیاء الحکما ( صبیه ی مرحوم میرزا محمد تقی ضیاء / همسر مرحوم علیجان راوندی ) مصاحبه می کردم . گمانم این است که زاد و ولد و رشد و نمو خانوادگی این خانم شایسته درهمین حوالی آب انبار مدرسه بوده است.

 امّا این گوشه ی میدان سلمقان ( روبروی پایگاه بسیج  )همیشه برای من آزار دهنده بوده است. این قواره ی زمین که معلوم نیست در مالکیّت کیست ، به مجموعه میدان، دهن کجی می کند.

خوشبختانه درماه های اخیر وضع بهداشت خیابان ها و کوچه ها و معابر شهر خیلی خوب شده است . رفتگران به طورشبانه روزی از خود دقّت بالایی نشان می دهند . به جوی های آب رسیدگی می شود.

پیاده روها، جلوی مغازه ها ، اطراف بازارچه ها ،همه جا تمیز است. من عمدا به نقاط کورو ناشناخته می روم تا ببینم دنیا چه خبر است ، متوجّه می شوم ، آراستگی شهرمان روز به روز بهتر و بهتر می شود . انشاء الله چون داریم به عید نزدیک می شویم آدم های این شهر هم تصمیم خواهند گرفت خَلقا و خُلقا آراسته باشند.

تابلوها با رنگ های مشخّصی تعیین کننده ی مسیرها هستند. برغم درهم کوبیده شدن شهرکه ناشی از احداث خیابان ها و گذرگاه های جدید است ، ناخاله های ساختمانی به سرعت از شهر خارج می شود .

گذرگاه های فاقد هندسه نظیرکارخانه برق سابق از رنگ و رویی آبرومند بر خوردار شده اند. سرویس های مسافربری درون و برون شهری مورد رضایت مردم است .

 من با خیلی از مسافران هم صحبت می شوم تا نظرشان را در این باره جویا شوم.

و مِن حیث المجموع اراده ایی درکار است که می خواهد به مردم خدمت بکند و از خود نام نیک به جای بگذارد. خدا کند مردم هم کمی یاد بگیرند در مشارکت سهیم باشند تا از شهربهتری برخوردار باشیم.

 یارو درمغازه اش نشسته است ، باران می گیرد. باران های غیر مترقبّه آران و بیدگل ، خیلی زود آمد و رفت را مشکل می کند. ولی اگر یک کم حسّ مسئولیّت شناسی ما قوی باشد ، راحت تر می توانیم از پس مشکلات شهری بر بیاییم.

یارو درمغازه اش پای بخاری نشسته است ، هی به سیگارش پُک می زند و به بارش باران نگاه می کند .به زودی جلوی مغازه اش آب بندان می شود ، حالا به شهرداری زنگ می زند که ای داد  و بیداد ...

این در حالی است که یک پاکت پفک نمکی جلوی ورود آب به چاه وسط خیابان را گرفته است.

خُب ! مرد حسابی ! یک قدم از مغازه ات بیا بیرون ، از اوّل اجازه نده این وضعیّت شکل بگیرد.

 ------------------------------------------------------------------------------

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت   توسط وحید  | 

امروز سه شنبه ۹ فروردین ۹۰ در بیدگل و در نهمین روز بهار  پیکر یک دختر جوان تشییع خواهد شد. خبر بسیار تلخی است برای خانواده ارباب پور.

داود ارباب پور اهل کوهنوردی است.

نمی دانیم دیروز که دختردانشجوی بیست و سه ساله اش در دره ی پریان (کوههای دره کاشان)سقوط کرد  و جان سپرد ، او در کنارش بود یا نه. ولی بدون تردید این خاطره ی آتشین همیشه در کنار آقای ارباب پور خواهد بود.

ضمن عرض تسلیت - برای این خانواده آرزوی صبر وبردباری داریم.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت   توسط وحید  | 

سالهای سال است دنبال بهانه ایی می گردم تا یادداشتی در باره ی حسینّیه ی سلمقان بیدگل بنویسم.بالاخره امشب این بهانه پیداشد.

یکی از اقوام سببی ( حاج علی اکبر پاسبانزاده )از دنیا رفت و من و بنده زاده برای فاتحه خوانی ، گذرمان به این حسینیه افتاد. تا یادم نرفته است باید بنویسم که مرحوم پاسبانراده از جمله کسانی بود که در این دنیا آزار و اذیّتش به هیچ کس نرسید. ساده دل و صمیمی . نه حرام خورد. نه حرام دید. و نه حرام را به دل و اندیشه ی خود راه داد. و پس از سال ها تحمّل بیماری و آلزایمر، قسمت بود که در دومین شب محرم، آمرزیده از دنیا برود و یادداشت مربوط به حسینیه ی سلمقان با یاد و خاطره ی او پیوند بخورد. خدایش بیامرزاد.

باری! ساختمان جدید حسینیه ی سلمقان قدمتش به حدود بیست سال می رسد. حسینیه ای است گرم و باروح. کاملا سنتی. تمیز و با اسلوب. مانوس و خودمانی. بدون نشانه ای که نشان از خود نمایی داشته باشد.رنگ و بوی کویر بر در و دیوارها یش حرف اول را می زند. خاصه که سردر گشاده و لاجوردی آن رو یه سمت کویر، از سرشاری زنده ای برخوردار است. اینها صفاتی است که در معماری قبلی حسینیه های بیدگل کاملا محسوس بود . و امروز به کلی محو گردیده است.

چند نکته در باره ی این حسینیه قابل ذکر است. اول اینکه زمانی این حسینیه به دست تخریب و باز سازی مجّدد قرار گرفت که هنوز رویکرد به معماری سنّتی در ساخت و سازهای جدید بیدگل باب نشده بود.( سال های آغازین دهه ی هفتاد). در آن سال ها جامعه ی ما هنوز در گیجی دوران جنگ به سر می برد. و اگر هم در کلان شهرها ، در المان های جدید شهری، به سنّت و نشانه های بومی و اقلیمی ، توجه می شد، درساخت و سازهای شهر ما هویدا نبود.

 دوم اینکه برای ساخت مجّدد حسینیه ی سلمقان، کسی بانی شد که خیلی دارای تموّل و مکنت مالی نبود.

حاج عبدالحسین سالمی پور، در دوران جوانی اش در میدان سلمقان ، یک ماشین ذغال خالی می کرد و با فروش آن، امرار معاش می کرد. تابستان ها هم یک کامیون هندوانه خالی می کرد و نهار و شامش را کنار هندوانه ها می خورد و همانجا می خوابید. حاجی عبدالحسین هم آدم خوبی است. هنوز از پا نیافتاده است. بی ریا یی فوق العاده ایی در رفتار و گفتارش دیده می شود. نام فامیلی اولیه اش چیز دیگری بود که ضرورتی ندارد در اینجا ذکر گردد.

از اون تیپ آدم هایی است که در زمان شاه اهل سینما و کاباره و این حرف ها نبود. در جنگ های محلی سلمقان هم آدمی نبود که از استعداد رهبری برخوردار باشد.اهل مفسده و آتش پای دیزی بکن هم نیود.و اگر پایش به جنگ و دعوایی باز می شد ، بیشتر حالت ضربه گیر داشت تا موقعیت تهاجمی. مثلا چوبی که به قصد کوبیدن بر مغز سر ربانی ها می رفت بالا ، موقع پایین آمدن، تو کله ی ایشان ، می آمد پایین . ولی چون یُقور بود و سفت ، ضربه ای که به سرش فرو د می آمد ، چندان کار ساز نبود. خدا سلامتی بدهد به ماشالا حکیم. اون بنده خدا هم همین وضعیت را داشت. از استراتژی جنگ های محلی بی خبر بود. فقط سپر بلای عصبانیّت هایی قرار می گرفت که ممکن بود به یکی از طرفین دعواهای بین دربریگ و سلمقان ، تحمیل گردد.

من فکر می کنم در جنگ های منطقه ای و جهانی هم همیشه همین طور بوده است. عده ایی که از قدرت کتک خوری بیشتری برخوردار بوده اند، کمتر در طراحی و تاکتیک جنگی دخالت داشته اند.

از حسینیه دور نشویم. موقعی که حاجی عبدالحسین برای احداث حسینیه ی محلشان آستین بالا زد ، هنوز شهرک صنعتی هم راه نیافتاده بود که سیل پول های خیرّیه در کوچه پس کوچه های بیدگل به راه افتاده باشد.

در حال حاضر بسیاری از پروژه های مساجد آباد و تکایای نوساز و امام زاده های روشن شهر را اگر مطالعه کنید ، متوجه می شوید که ته قضیه به شهرک صنعتی وا بسته است. ولی در موقع تجدید بنای حسینیه سلمقان، از این خبرها در شهر نبود.

 نمی دانم شما در زندگی جوشتان هم به کسی می آید یانه ! دقت داشته باشید جیش نمی گویم. جوش عرض می کنم.
اگرچه جوش آمدن نسبت به کسی شاید با جیش آمدن نسبت به او هم ارتباط داشته باشد . ولی بحث من در اینجا جوش است.
آدم های کوفتی. آدم های نکبتی.من خودم یک پالتو دارم که وقتی می پوشم ، خیلی از مردم جوششان به من می آید.
یک رفیق هم دارم که با خودش باهم چهار باجناق را تشکیل می دهند.یکی از این باجناق ها، همین طور الکی الکی یک جوری خلق شده است که سه تای بقیه ، جوششان به او می آید.
جوش آمدن البته با نفرت یا کینه یا خشم فرق دارد.شما وقتی جوشتان به کسی بیاید در واقع نازل ترین احساس تنفر را نسبت به او دارید. تنفر و خشم و کینه با درجات بالا مربوط می شود به افراد داخل آدم و سرشناس و عقده های بزرگی که ما با دیدنشان در دل می گیریم . مثلا شما پول سرشاری دارید.یا پست و مقام بالایی دارید و خرتان در همه جا می رود. یا مثلا در شمال ویلا دارید و هرهفته می روید کنار ساحل و بدنتان را با دست های نرم تنان دریایی ماساژ می دهید. یا گردن کلفت هستید و توی خیابان جرات عربده کشیدن و عرض اندام دارید و موقع ورود به زورخانه به احترام شما زنگ به صدا در می آید ...و خلاصه دارای اعتباری هستید که مورد حسد مردم قرار دارید و کم کم این حسد در دل مردم نسبت به شما تبدیل به عقده و کینه و خشم و این حرفها می شود و همواره آرزو می کنند که دور ازجان / دوراز جان ، در جریان یک سفر ، دیگر به شهر و زادگاه خود بر نگردید. ولی در همه ی این شرایط هیچ کس جوشش به شما نمی آید.بلکه بر عکس همه سعی می کنند به شما لبخند بزنند و اگر وارد مجلسی شدید ، همه در جادادن به شما پیش دستی می کنند.

جوش آمدن مال زمان هایی است که شما مثلا در شب های هیئت ، هی بیخودی سینه سپر کنید.البته صورت آب تراش شده و سینه ی پر مو در زیر نور پروژکتور، در موقع زنجیر زدن، بخصوص در نزدیکی فلکه ی مختص آباد، جاذبیّت خاصی دارد.ولی خُب خیلی از مردم در این مواقع جوششان به آدم می آید.
هیئت نیاز به نظم دارد . به خصوص هیئت های طولانی که به تعداد مردها ، زن هم همراه آن به حرکت در می آید ، باید دارای اصول و قواعدی باشد. همین هیئت را با چهار نفر می شود اداره کرد و نظم لازم را برقرار کرد.بنابراین وقتی همه ی افراد هیئت می ریزند وسط و همه باهم پس رو / پیش رو می کنند، خُب طبیعی است که حالا مردم با دیدن ما به جای جوش ، جیششان هم می گیرد.
دم در شاهزاده هادی هم همین جوری است. همه هُرکش می خواهند اولین کسی باشند که وارد صحن بشوند.
باردیگر تاکید می کنم که جوش آمدن نسبت به کسی ، خیلی ریشه دار نیست.یک لحظه است . و تمام می شود و می رودتا سال بعد و هیئت دیگر.
حاج عبدالحسین سالمی پور از همه ی این نگاه ها به دور است.نه کسی نفرتی از او به دل دارد و نه ( امیدوارم جسارت نباشد ) کسی جوشش به او می آید.

نقل از وبلاگ واما بعدhttp://va-ama-bad.blogfa.com/8909.aspx

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت   توسط وحید  | 

 





Powered by WebGozar