|
|
|
|
|
اواسط آبان ماه 1359 – هواكم كم روبه سردي مي گذارد. بچه ها توي كوچه هاي زير بازارچه سلمقان مشغول بازي هستند . وقتي كتابي رابدست يكي از بچه ها دادم باكمال تعجب پي به استعداد اين بچه ها بردم چراكه خلاصه اي از كتاب رابرايمان گفت . نمي دانم چرايكباره غمگين شدم . شايد براي آينده اين بچه ها ويا شايد هم براي آينده بچه هاي خودم . بگذريم مثل برق فكري از ذهن من ودوستم گذشت . پس كمر همت يستيم وبراي انجام تصميمي كه گرفتيم راهي تهران شديم. در آنجا وباكمك كسبه نارمك مبلغ 7500 ريال جمع آوري كرديم . ازمحل فوق يك قفسه وحدود 100 جلد كتاب كودكان خريداري كرديم ودر اتاقك كنار مسجد كتابخانه اي محقر راپايه گذاري كرديم . البته از همان اول هم مخالفتها وسنگ انداز يها شروع شد وبه قولي كارمان راسبك وبچه بازي وبقولي ديگر بي سروته مي دانستند.اماباآنكه ساكن تهران بوديم حتي بدون يك لحظه غفلت دنبال كار راگرفتيم تااينكه به كمك دوستان وياري خداوند متعال كم كم حدود يكهزار وپانصد جلد كتاب جمع آوري كرديم كه غالبا كتابهاي كودكان بودودر دوباب مغازه اجاره اي كه يك باب آن راكتابخانه وديگري رابامقوا فرش نموده وسالن مطالعه كرديم. ........ ....25 فروردين 1372 – آفتاب كم كم روبه غروب بود ومن بي صبرانه در انتظار طنين مرحوم آسيد آقا (مؤذن مسجد صاحب الزمان بيدگل ) بودم ، باعجله در خانه دوستم رازدم . خب اولين شبي بود كه به مسجد مي رفتم وبرايم همه چيز تازگي داشت .بين دونماز به مكبر خوش صداي مسجد گفتم : به امام جماعت بگو كه ما مي خواهيم در اين مسجد كتابخانه اي داير كنيم . اصلا هم نمي دانستيم كه كتابخانه اي در اين مسجد داير بوده وچند سالي است كه متروك مانده است.-كتابخانه اي باگذشته اي كه در متن قبل از زبان يوسف حقيقي ومحسن مقدم خوانديد- خلاصه بعداز كلي گفتگو بامرحوم حاج آقاي حقيقيان امام جماعت محترم مسجد به ما دونوجوان 16و17 ساله اعتمادكردند وباهم پس ازبررسي وآشنايي بابچه ها مشغول بازسازي وراه اندازي كتابخانه شدم.... (متن فوق قسمتي از مطلبي با عنوان دارالارشاد است كه به قلم آقاي مهدي حاجي آقا مقدم در خصوص فعاليت هاي كتابخانه كانون فرهنگي دارالارشاد مسجد صاحب الزمان بیدگل نوشته ودر صفحه 5 نشريه شماره ۳ ويگل چاپ شده است.این کتابخانه درحال حاضر ۱۵۰۰۰جلد کتاب دارد واز مراکز فعال فرهنگی شهرستان اران وبیدگل به شمار می رودو در سه سال متوالي 83- 84 و85 جزو كتابخانه هاي برتر كانون هاي فرهنگي هنري مساجد استان اصفهان انتخاب شده است.) |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت توسط وحید
|
|
||
|
|
|
|
|
ورزشگاه قدیمی وخاطره انگیزشهیدفکری(چهل جریب) کاشان و ورزشگاه تختی آران وبیدگل حسرت روزهایی رادارند که سکوهای آنها شرمنده انبوه تماشاگرانی می شد که صبح های جمعه ویابعداز ظهر های داغ وآتشین تیرومرداد آران وبیدگل قبل از شروع مسابقه بین تیم های فوتبال شاهد وسپاهان وهما وعقاب وانقلاب و....در ورزشگاه حاضر می شدند وباشور وحرارت تیم خودراتشویق می کردندو.... متاسفانه باوجودمشکلات مالی فراوانی که برای تیم های فوتبال وکل ورزش شهرما بوجود آمده است حضور تماشاگران در ورزشگاه برای مسئولان فوتبال یک رویای دست نیافتنی شده است واز آن بدتر وقتی به نام تیم های شرکت کننده در دسته اول آران وبیدگل نگاه می کنیم دیگر نشانی از افسر وشاهین و شهید احمدی ورسالت و متحد و.... نمی بینیم . به راستی آیا پیشکسوتان تیم های بزرگی مانند افسر وشاهین ( که بسیاری از آنان بحمدالله وضعیت مالی مناسبی دارند) نمی بایست گوشه چشمی به نوجوانان وجوانان محل خود داشته ودست آنان رابگیرندتاحداقل نام تیم ها که خاطرات تلخ وشیرین زیادی از آنها به جای مانده فراموش نشود. از روی یک عادت قدیمی از دوستان وضعیت تیم شاهد راسوال کردم وجواب شنیدم که مسابقات فوتبال آران وبیدگل شروع شده وچندهفته آن نیزبرگزار شده است وشاهدبعداز برگزاري ۲ مسابقه ازادمه بازي ها انصراف داده وطبق مقررات به دسته دوم سقوط كرده است . بنابر اين بايد گفت از حالا تا زماني نامعلوم علاقمندان به فوتبال در محله سلمقان بايد باخاطرات ورزشي تيم شاهد دلخوش باشند وحسرت روزهايي رابخورند كه تيم محبوبشان در فوتبال آران و بيدگل آقايي مي كرد . همچنين ساير علاقمندان فوتبال آران وبيدگل (اگر علاقمندي به فوتبال آران وبيدگل باقي مانده باشد.) نيز بايد در روياي رقابت تيم هاي گذشته سير كنند ودر خاطرات خود ياد روزهايي باشند كه بر روي سكوهاي داغ ورزشگاه تختي آران وبيدگل وچهل جريب كاشان نظاره گر رقابت داغ فوتباليست هاي شهرشان بودند. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت توسط وحید
|
|
||
|
|
|
|
|
به روال سال های گذشته جشن میلاد مهدی موعود (عج) در مسجد صاحب الزمان واقع در خیابان سلمقان برگزار می شود . کاروان جشن وسرور ساعت ۹ شب از مسجد امامرضا(ع) سلمقان به طرف مسجد صاحب الزمان حرکت خواهد کرد . درمسیر عبور کاروان برنامه های شاد ونور افشانی و سرود و مدیحه سرایی و پذیرایی انجام خواهد شد. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت توسط وحید
|
|
||
|
|
|
|
|
آقای علی اکبر ارباب پور بنا بر تاریخ شناس نامه اش 76 ساله است. امّا خودش معتقد است بیشتر سن دارد.بادهای گرم غروب مجدآباد در واپسین دم پنج شنبه 25/تیر/1388 آوای بومی اورا برایم دل نشین تر می کند.وقتی که در خانه با آقای حسین بیدگلی قرار می گذاشتیم تا با هم به صحرا برویم،فکر نمی کرد م بیشترین دقایق خارج از خانه را با پیر مردی مصا حبت خواهم داشت که شاهنامه خوانده است، سعدی را می شناسد،به حافظ به عنوان یک عارف می نگرد واز کلیله ود منه پندها آموخته است.چهل سال پیش هم وقتی که در یک شب داغ تابستانی در یک خانه ی همسایه داری به مجلس وعظ مرحوم اقدسی گوش می دادم واو با شور وشوق از قدم گذاشتن بشر به کره ی ماه سخن می گفت،هرگز فکر نمی کرد م بعد از چهل سال، درست در سال گشت این واقعه ،مرد سال خورده ی د یگری از آبادی خودم، آنهم درمیان یک دشت خشک وکم حاصل از پیشرفت عمومی جهان سخن خواهد گفت واز عقب افتادگی جامعه ی خود گله مند خواهد بود. (آقای ارباب پور با لحن شیرینی اشاره کرد که امروز خارجی ها در کره ی ماه برای خود خانه می سازند.) آقای ارباب پورسواد خواندن ونوشتن را،قسمتی در نزد مرحوم مهیمنی وقسمتی را در کلاس درس قرآن مرحوم استاد مختار تمسّکی آموخته است.ولی تبحّر خودرا در علم حساب داری مد یون مرحوم ارباب یدا...اربابی می داند که بنا به گفته ی او روزگاری در «مهمان خوان »منزل اربابی ها در محله ی سلمقان بیدگل به بچه های آبادی درس میداده است. (مهمان خوان: محلی برای پذیرایی واسکان غریبه ها که سابقا در بعضی از محلات بیدگل وجود داشته است.) نقل از وبلاگ وامابعد http://va-ama-bad.blogfa.com/ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت توسط وحید
|
|
||
|
|
|
|
|
دوباره حسّ خوب خواب روی پشت بام خانۀ پدر بزرگ شمردن ستاره های بی شمار،نشسته روی روی دامن بلند آسمان دوباره شوق دیدن تمام عکس های بچّگی،مرور خاطرات خوش یاد دیدن کبوتران جَلد،مرغ های خانگی،شنیدن صدای شانه روی پود اتل متل و قصه های عم قزی دوباره بوی قهوه و گلاب بوی نذری و صدای روضه های اقدسی دوباره بوی نقل روی خوانچه های نیمه ای یاد حوض آب و باغ و باد و زنجره لای تک درخت بید شوق آب تنی درون حوض آب ظهر کاشیهای لب پریده ماهی های جوب یاد قلقله،بلون،تُنگی،کوزه های نو،جوال خشکبار و خمره های گز دوباره ترمه،گواردین،پیچازی،مخمل و زری دوباره رچ ،بوم ،حاشیه قالی گُلی و تیر مه ای کلون و چفت شیشه های رنگی اتاق هشت دری ارسی و رف چراغدان بادگیر و خلوته پلّه های بی شمار جوب(جوب آب خورده از مبارکه) دوباره قاضی و دولاب،گُنبیه و دست زیر شوید و باقلا،کالک و انار و بوی دست یار دوباره تنگ های سبز،شویدیهای روس،گلابدان چین،سماور و اتوذغالی و گرامافون دوباره بوق ساعت سه ،گرمابه شرف دوباره توتون و چپق و پیرمردهای خستۀ تکیده پشت چینۀ دکان مسگری دوباره جنگ بی بقای «سلمقان» و «درب ریگ»* یاد رنج های مردم از زمان نایبی یاد دست های با سخاوت زمانۀ وبا دوباره یاد نیمکت شکستۀ کلاسهای درس و بچّه های موپریش بد لباس یاد خوب کاغذ هوایی نرفته تا بلند اوج دوباره هدیه های چای کیمیا دوباره شوق یک بغل ترانه روی کاگِلای پشت بام خانۀ پدر بزرگ شمردن ستاره های آسمان باز آسمان پر ستارۀ کویر شعراز مهندس مسعود فرزانگان بیدگلی - لینک منبع وطن من بیدگل ------------------------ *به نظر من مهندس در شعر خودباید اینگونه می سرود : دوباره جنگ بی بقای دربریگ وسلمقان |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت توسط وحید
|
|
||
|
|
|
|
|
متن زیر از وبلاگ (واما بعد ) آقای عنایتی انتخاب شده است که درخصوص بازار سلمقان ومکتب خانه مهیمنی که قبلا در این بازار قرار داشته نوشته شده است.توصیف زیبایی از حال وهوای بازار وسلمقان قدیم است که برای نویسنده اش آرزوی توفیق داریم.
درمورد مرحوم مهیمنی قبلا ازبزرگترها چیزهایی شنیده بودم. مکتب خانه ی ایشان درهمین جایی قرار داشته است که هنوز هم به عنوان «بازار سلمقان» از آن یاد می شود. نان سنگک وبوی کباب این بازارچه هنوز هم در بعضی شامّهها ماندگار مانده است. اصلا این محلهی سلمقان، از روز اول، یک چیزی در خود داشته است که من هنوز هم آن محل را دوست دارم. جوب خانقاه یکی از آن هاست.آن میدان سایه دار جلوی حسینیه و خانه اربابی ها و تکلّم به زبان دهی (حتی توسط درس خو انده های آبادی). بادهای داغ تابستان که از طرف صحرا می وزید و بلوغ را درتن بچه ها، بارورمی ساخت. وکتک هایی که توی کوچه ها یش می خوردیم یا میزدیم . فحش هایی که می دادیم یا می شنیدیم . فصل بهار از دیوار خشتی خانه های مردم بالا میرفتیم ولانه گنجشک برمی داشتیم .گاهی اوقات در کوچه های خاک خورد ه ی بیدگل در آن سالها، سیه چشمانی دیده میشد که گوی خوبی می بردند از خوبان خَلُّخ*. و شاد بودند. یک بار هم یک دختر خانم درشت اندام که یکی دو سال از من بزرگتر بود، به نحو تحقیرآمیز وغافل گیر کننده ایی، من را هل داد در یک حوض آب عمیق. خدا رحمت کند مرحوم اُمّه خانم را که همه ی اهل محل، به او نگاه مادری داشتند. اسم شناسنامه ایی اش «غزاله» بود.چه اسم شیوایی! اما مرحوم مهیمنی را سن من تقاضا نمی کند که به یاد داشته باشم. خانه ومکتب خانه اش را دیده ام. همان اتاقی که درآن درس می داده و معلمان باز نشسته ای مثل آقا یا ن عباس و علی ربّانی درآن درس خوانده اند، هنوز سالم وسر پاست. آن خانه در حال حاضر هم مسکونی است. چند سال پیش که از پله های تنگ و فشردهی بالاخانه اش بالا می رفتم که همه ی محله را از روی سقف بازار سلمقان ببینم، بوی مطبوع آبگوشت کدو و تُرشالهایی که صاحب خانه روی اجاق گذاشته بود، هوس زندگی را در دل، چند برابر می کرد. سعیده خانم، همسر آقای حسن اربابی که همین چند روز پیش، آقا زاده اش آقای دکترسپهر اربابی، درکانون شهید عربیان، برای فرهنگیان در مورد نجوم سخنرانی کرد، یک شب در تهران برای من تعریف می کرد که او و تنی چند از دختران فامیل، یکی دوسال ابتدایی خودرا در همین مکتب و در نزد مرحوم مهیمنی درس خوانده اند. ماشاالله مهیمنی ظاهراً از یک دست فلج بوده و با همان یک دست سالم به تنهایی از قنات آب میکشیده. و به تنهایی از صحرا خاک می آورده. و به تنهایی خشت مالی می کرده است و از این راه نان خود را در می آورده است. عصبی مزاجی از دیگر خُلقیات او بوده است. و برای برقراری نظم در کلاس، خاطره های متعددی به صورت مکتوب از سوی شاگردان ایشان نوشته شده که در نزد نگارنده موجود است. مکتبدار محله سلمقان بیدگل بنا به گفته پاره ای از کسان، در پایان عمر با پریشان احوالی و حواس پرتی مواجه می شود. و در همان شرایط از دنیا می رود. قبراوکجاست؟ نمیدانم. این را می شود از نوه اش آقای علی رضا مهیمنی خدمتگزار خنده روی مدرسه ی راهنمایی شهدای هاشمیه پرسید.عکسی را که از مرحوم مهیمنی در اینجا ملاحظه می فرمایید مربوط به دوران جوانی اوست.این عکس را من از علی رضا گرفته ام.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت توسط وحید
|
|
||
|
|
|
|
|
تخریب وفروریختن دیوار دور پشت بام یک منزل مسکونی در هفته گذشته بر اثر وزش باد شدید در حوالی مسجد صاحب الزمان بیدگل باعث شد عباس راوندی ابوی جانباز علی اکبر راوندی که در حال عبور از کوچه بود زیر آوار آجرها دچار ضربه مغزی شود وبعداز چند روز درحال کما بودن امروز جمعه ۲۸/۱/۸۸ جان به جان آفرین تسلیم کند. وی از افراد علاقمندبه فعالیت های مذهبی بود و درجمع آوری کمک های مردمی برای زیارت هفت امامزاده با هیئت امنای زیارت همکاری نزدیکی داشت.برای عباس راوندی آرزوی غفران الهی وبرای بازماندگان صبر ازدرگاه ایزد منان خواستاریم. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت توسط وحید
|
|
||
|
|
|
|
|
فیلمی از عزاداری هیئت حسینی سلمقان در سال ۱۳۷۱ در محل حسینیه توده بیدگل رادر لینک زیر می توانید ببینید. دراین فیلم که قبل از احداث بلوار واصف وتخریب بازارچه ها وساباط های اطراف حسینیه است بخشی از این آثار مشاهده می شود: لینک فیلم در یوتیوب |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت توسط وحید
|
|
||
|
|
|
|
|
آقای حسن حاجی باقری قهرمان دوومیدانی کشوروچهره نام آشنای ورزش آران وبیدگل در نامه ای که به پورتال خبری کاشان ارسال نموده نحوه انتخاب وعملکرد رئیس اداره تربیت بدنی آران وبیدگل رامورد نقد قرارداده است که متن آن به شرح ذیل می باشد: منبع : پورتال خبری کاشان قهرمان دوومیدانی کشور با ارسال دورنگاری به پورتال خبری کاشان از عملکرد مدیر تربیت بدنی آران و بیدگل انتقاد کرد . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت توسط وحید
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت توسط وحید
|
|
||